
قدم می زنم غروب کوچه باران زده را
قدم میزنم خاطره ات ز کوچه خزان دیده را
.... و الان بعد از گذشت چندین سال و بعده اون همه خاطره و ماجراهای به وجود آمده ، هر روز همدیگه رو می بینیم هر روز از فاصله بسیار کم از کنار هم می گذریم و هر روز به هم نگاه می کنیم اما غروری به مثال کوه اورست و مسائل گذشته اجازه ارتباط بیشتر از این رو به ما نمیده... نمی دونم چرا بعد از گذشت این همه وقت نمی تونم فراموشت کنم، هر موقع که می بینمت حتی برای همون ثانیه های کوتاه با نگاه مرموزانه ات میخوای بهم بفهمونی که دوستم داری، با اون لبان غنچه ایت زیرکانه لبخند می زنی اما می خواهی بگویی پهلو به عشق نمی زنی با اون چشم های زیبایت نگاهی گذرا می اندازی و با بی زبانی میگی هنوز به فکرتم... اما احساس من با تو فرق می کنه ، من میخوام با نگاهم بهت بگم ازت متنفرم و حالم ازت بهم میخوره ، اما هنوز دوست دارم و نمی تونم فراموشت کنم. نمی دونم این چه حسی هست ، شبا تا دیر وقت بیدارم و از فکر تو خوابم نمی بره ، از بی وفایی هات ، از اون همه بدی که در حقم کردی و خودت هم قبول داری ، از اون همه خاطره های خوشی که با هم گذروندیم ، از اون همه عشقی که بینمون بود و فکر می کردیم تو دنیا تکیم و هیچ عشقی به پای ما نمی رسه ، از سردی زمستون و برف و گرمی دستات که دستای سردمو گرم میکرد ، از حرف های پر از محبت و عشقی که وقتی بارون و برف می آمد تو خیابون و پارک ها به هم می زدیم... یه خاطره از بدی یه خاطره از خوشی این تموم چیزی هست که تو این چند سال با اشک و ناله من همراه بود و شب و روز هام رو ازم گرفته...
اما الان خیلی دل تنگتم اونقدر که دوست دارم از خود بی خود بشم ، هر جایی که هستی پیش هر کسی که هستی تو هر شرایطی که هستی فقط با یک اشاره بگی دیگه تموم شد . دیگه برگشتم . همش اشتباه بود ، دیگه مال همیم... بقلت کنم و آنچنان محکم بفشارمت و نوازشت کنم که تموم دنیا به من و تو حسودی کنن. وقتی تو آغوش تو هستم انگار که هیچ چیزی مهم تر از اون لحظه تو زندگیم وجود نداره انگار تموم دنیا مال منه انگار هیچ چیز جلوی منو نمی تونه بگیره ، می دونم اگه اتفاق بیفته چشات پر از اشک میشه ، این تموم کمبود من و توست و بعد از این ماجرا به زندگی عادی بر می گردیم و لذت می بریم از با هم بودن. احساس می کنم این روزها قراره این اتفاق بیفته ، می دونم خیلی زیاد دوستم داری ، می دونم دست خودت نیست ، این اخلاقته که بی تفاوت و.... باشی ، تو هم اینو میدونی که چقدر بهم زخم زدی و بدی کردی و به خاطر این ازت متنفر شدم و این رو خوب میدونی که هنوز عاشقتم و دوست دارم اما نمی دونیم آخر به کجا می رسه ماجرای من و تو ...
ا.آزاد برای عشقم امیر...
سلامی به اعماق دل های پر گرفته از غـــــــم های سرنوشت،سلامی به اشــــک های خدا که دلیلش بی وفایی مردمه. امشب خیلی دلم گرفته،خیلی داغونم، با یه آهنگ لایت که از هدفون گوش میدم و خاموشی اتاقم و نور مانیتور... نوشتم شعری از غــــــم دلـــم و نامردی این خلق خدا هرچند به گرگ هم توهین کردم که با انسان مقایسه کردم!


کـــنج اتاق غـــــــم زده با نــوایی ماندگار
دل می خواند چه بـی بهانه، چه بی قرار
گـــــــوید امشبـــــ بــد گـرفته، بــد گـرفته
از این آن شده زده، پــر گـرفته، پــر گـرفته
رهسپار به ســوی دشت های بــی قرار
در فکــــر خود کنار درختی تنها و مانـدگار
گفتا به درخت جامی و شـرابـی خواهم
تـــو برایم بیاور خسته از این متـــظاهرانم
میخواهم امشبـــــ مست و خرابــــ شوم
پی نوش و عیش بی پرده سخن گو شوم
ز گرگ های زوزه کشان نه، ترس، خجالت کشم
ز انسان های گرگ صفت، رو سیه یا گریزان شوم؟!

خداوندا...
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا و از آنجا بودنت
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی! نمی گویی؟! (روی ادامه مطلب کلیک کنید)
از بودن چه میدانی... از نبودن میدانم! از اینکه هستی ولی نیستی...همین است من از نبودن میدانم از اینکه وقتی هستم نیستم وقتی نیستم مفیدم!
در کلبه دلم در این جنگل دور افتاده و مه زده از پشت حصار بودن می نگرم به تو به تویی که نبودن را برایم به ارمغان همیشه جاودان آوردی...
من باور کردم نبودن بهتر از بودن است... اما کدام یک برایم آسان است نبودن تو یا نبودن خودم!
دلم فریاد می آورد فریاد نبودن ... نبودن بهتر از پشت حصار بودن...
