رویاهای بارانی

دردها و دلنوشته ها ، در کنار آثار ماندگار موسیقی و ویدئوی سرزمین درد



نویسنده : امین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می زد. مردی را از فاصله دور می بیند که مدام دولا می شود و چیزی را از روی زمین بر می دارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر که می شود ، می بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می اندازد.

- صبح بخیر رفیق خیلی دلم می خواهد بدانم چه میکنی؟

- دارم این صدف ها را داخل اقیانوس می اندازم . الان موقع مد دریاست و این صدف ها رو به ساحل آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوسن من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد تو که نمی توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

- مرد بومی لبخند می زند ، دولا می شود و دوباره صدفی را بر می دارد و آن را داخل دریا می اندازد : برای این یکی اوضاع فرق کرد!

نتیجه ، مادر ترزا معتقد است :"ما نمی توانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم اما می توانیم کارهای کوچک را با عشق های بزرگ انجام دهیم" و کار کوچکی که با عشق بزرگ صورت می گیرد دیگر یک کار کوچک نیست کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایج بزرگ در پی دارند.

اگر کار کوچکی با دقت و بطور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست.








نویسنده : امین ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٥

چگونه تا همیشه زنده بمانم؟!

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این رابستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه یک عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوانهایم،عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپاریید تا گل ها بشکفند.

و در انتها اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم، و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگوید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند...

 

عشـــق چیزی است که تو را زنــــــده نگه می دارد

            حتی پســــ از مرگ ، عشق چگونه زنده ماندن است...