
قدم می زنم غروب کوچه باران زده را
قدم میزنم خاطره ات ز کوچه خزان دیده را
پرسه زنون با خش خش برگ های پاییزی به خواب می روم.
بوی نم ، بوی خاک
بوی برگِ زردِ پاییز
بوی بارون تو کوچه خزون
بوی تو ، بوی من
اینا لحظه های خوب منَن
دستمو میگیری و با فریاد و خنده میگی: چه بارون تُندی دارم خیس میشم... میگم اگه بخوای واسه همیشه چرت میشم... میگی نه! همین یه لحظه تو خاطرات بارونیت هستم ، پس بزار حسابی خیس بشیم...
من آرم آروم گام بر می دارم تا مبادا از این خواب بیدار شوم... اما صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم نوای جدایی را سر می نهد... آه که چقدر سخت است من در خواب باشم و حقیقت به من طعنه زند... در عوض تو بی خیال نسبت به این موضوع مثل کودکان فقط می خواهی همین چند لحظه رو شادانه و بیادماندنی سپری کنی...
تو عاشق لحظه ای با هم بودن، تو خاطراتی
من و حقیقت با نگاه ترس درگیر این تصوراتم
تو عاشق این بی نشون بودن
من و غم جدایی بی دلیل رفتن
لحظه ای درنگ می کنم ،
آه که چقدر زیباست خاطره ات
تو برگ های زرد خزون
زیر این نم نمای بارون
تو رو دیدن اما چه بی نشون
تو آغوش هم می رویم
شادی کنان و لبخند زنان
پناهگاه گرمت در این خزان
مسرور ز این لحظه های دیدار
با پناه تو همیشه امیدوار امیدوار
.
.
.
.
نمی دانم چرا؟ نمی دانم...
دیگر صدای برگی نمی خواهد مرا بیدار کند؟!
دیگر کوچه ای نمانده است؟!
باران و اشک ، تنها چیزیست که باقیست!
پریدم از این خواب شیرین ، اما..............
باران ببار... باران ببار... رقم بزن لحظه دوباره دیدار.
